X
تبلیغات
رایتل
فکر گمشده
سرگشته در خود ، ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویش - I'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams
آرشیو
خود نوشت ها
غروب

ماهی که گذشت فاصله ای بود میان طلوع تا غروب یک قوم. در این ماه غروب کرده ایم و غروبمان باقی است و از همین غروب به غربت رسیده ایم و در این گیر و دار، دگر نمی دانیم که باید ز غربت بترسیم و یا از غروب غم انگیز روزگار جمعه وارمان. سالهاست که هر روزمان غروب تلخ جمعه هایمان را یدک می کشد و عمری را به دنبال تکه شنبه ای دویده ایم و دگر امید دیدن طلوع شنبه ها از تراز سن جوانیمان در گذر است و پس از آن دیگر چه سود. با سختی و نگرانی قله های غربت را در می نوردیم و سر انجام در نوک قله هراسانیم که کدامین پرچممان بوی آشنا می دهد و خسته ز این سفر بی حاصل، نام و نشانمان را بر باد حک می کنیم و رهسپار سقوط می شویم. من و تو مانده ایم میان حقیقت زبان و ناحقیقت مرزها. آنجا که حتی الفبای ناممان، غروب را به انتظار نشسته است.

(A Sunset Song) Imaginary Sonicscape Album-By Mirai-2001 (Sigh)
تحقیرم کن، غرورم را از من بگیر
عروسم بود{غرورم}، آنگاه که می گریم، آنگاه که میمیرم
مرا انکار خواهند کرد با این نقاب بر چهره و جامه مبدل
{میدانند این حقیقت من نیست} چقدر شرم آور ...

چشمانم، سرد چونان یخ
هیچ کس را یارای غلبه بر این سرنوشت شوم نیست
همه همدرد و همفکر، اما بیحس و فلج شده و بدون توان حرکت
آنگاه که هویت گمشده است، مرگ تنها راه آزادیم خواهد بو
د

چیزی را باید از دست بدهم {بهایی باید پرداخت}{زندگیم را}
تا در مقابل حقیقت را بدست آورم {حتی اگر حقیقت تلخ باشد}
چیزی هست که نمی توانم از دست بدهم{هویتم را}
حتی اگر تا حد مرگ آزار ببینم و سرنوشتم تباه شد

هرگز به آن دروغها ایمان نخواهم آورد
به هیچ چیز مقدسی، به هیچ چیز الهی
آنگاه که در این زندگی ضعیف و شکننده تعمق می کنم
بدون مقاومت تسلیم خواهم شد

زندگیم محدود است و من هنوز در جستجوی پرستشگاه
تا زمانی که این چنین احساس ترس می کنم
نقابی که به صورت می زنم، هراسم، مرا به هیچ جا نخواهد رساند
حالا زندگیم نمایش مسخره ایست که دیگر تاب تحملش را ندارم

Despise me, Deprive me of my Pride
(It) used to be my bride,When I cry,when I die
I'll be denied by my disguise
So vile...

My eyes, cold as ice
None shall overcome the horrible destiny
Sympathized but paralyzed
When identity is lost death may be the only way to ease me

Something I'll have to lose
In return to reach the truth
Something I can't lose
Even if my death is abused

I will never believe in those lies
Nothing sacred, Nothing divine
When pondering on the life fragile
Helpless resistance I will resign 

Finite is my life, still searching for my shrine
As long as I feel so scared
The mask which I wear, My fear is leading me nowhere
Now my life is a farce I cannot bear

موضوعات


تعداد بازدیدکنندگان : 24596