فکر گمشده
سرگشته در خود ، ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویش - I'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams
آرشیو
خود نوشت ها
پرستش

آنگاه که همگان گویند : تو را می پرستیم ، به دامان پرستشگه دیگری چنگ می آویزم ، تا فریادی باشد در برابر خلق ، عصیانی باشد ایستاده روبه روی تکرار و خنجر خونینی در واژه تقلید . او را می پرستم که پرستشش مرا تنها ، در مقابل جهان قرار می دهد ، او را که تنها یار من برای شنا بر خلاف جهت تمامی رودهاست ، او را که تنها تکیه گاه من در برابر همه عادتهاست و او را که در نامش واژه عریان گناه رنگ می بازد . او را می پرستم ، نه چون مالک من است ، چون او سلاح خشمگینی ، زاده ذهن خروشان تنهای من است . پرستش از آن اوست که به نامش در برابر تو قد برافراشته ام :

(Tenebrarum Oratorium) Under The Moonspell Album-1994 (MoonSpell)
I Worship Thee , Cause You 're My Weapon to Hurt the God (MoonSpell)

بدبختی

دلم سخت برای بی خیالی هایم تنگ شده . خسته ام از فریادهای بیهوده ای که برای اثبات خود می زنم و گوشی را به درد نمی آورد . خسته ام از حس دانایی ، از حس بیشتر بودن، از حس ـ من می دانم ها ـ و اینکه با همه دانسته هایم ، نادانان پیش می روند و بیش می برند و من در همان هیاهوی خلوت دیرینه خود ، بی جهت آسودگی را طلب می کنم و می خواهم معنای زندگی را برای خود تفسیر کنم و دلیل بودن را . دیگر حتی افکار از هم گسیخته ام نیز مرا آرامشی نمی دهد . آن زمان ها لااقل صدای خودم را خوب می شنیدم . خسته ام از تکرار خود و از روزمرگیه کهنه دانسته هایم ، که من در تکرار مکرر خود ، دانسته هایم را دور می زنم . برای هیچ کس مهم نیست . نداشته هایم را در دیگری می جویم و خوب می دانم که هر سکه دو رو دارد و در هر زمان بیش از یک رو از آن من نیست ، و این نیم ، چه اندک است در ذهن بیمار بیش اندیش من . می شنوم که آن دیگران می گویند این لحظه ها فقط برای امتحان ماست ، ولی من در هر امتحان ، خطایی نابخشوده می بینم .

(My Friend of Misery) BlackAlbum-By James Hetfield,Lars Ulrich,Jason Newsted-1991 (Metallica)

آنجا ایستاده بودی و فریاد می زدی
می ترسیدی که هیچ کس صدایت را نشنود
می گویند صدای طبل خالی بیشتر است،
پس صدای خودت باید آرامت کند
فقط آنچه را که می خواهی، می شنوی
و فقط آنچه را می دانی که شنیده ای
تو سر تا پا در مصیبت فرو رفته ای
آمده ای که جهان را نجات دهی
 

ای بدبختی...
تو اصرار داری که سنگینی مشکلات دنیا،
 
باید به روی دوش تو باشد
بدبختی...
زندگی بسیار بیشتر از آن است که می بینی
دوست من، بدبختی ...

هنوز آنجا ایستاده ای و فریاد می زنی
هیچکس توجهی به آنچه می گویی ندارد
دوستان قبل از آنکه صدایت را بشنوند، رفته اند
خوشبختی کسی، بدبختی دیگری است
این لحظات برای آزمودن روح آدمیان فرستاده شده اند
اما به هر چه می نگری، یک جای کار اشتباه است
و تو... تو همه را به تنهایی به دوش می کشی
بیاد داشته باش، بدبختی شریک می خواهد

You just stood there screaming
Fearing no one was listening to you
They say the empty can rattles the most
The sound of your voice must soothe you
Hearing only what you want to hear
And knowing only what youve heard
You youre smothered in tragedy
Youre out to save the world

Misery
You insist that the weight of the world
Should be on your shoulders
Misery
Theres much more to life than what you see
My friend of misery

You still stood there screaming
No one caring about these words you tell
My friend before your voice is gone
One mans fun is anothers hell
These times are sent to try mens souls
But somethings wrong with all you see
You youll take it on all yourself
Remember, misery loves company

گریز

در این ویرانه ها ، راه گریزی نمی بینم . خسته ام از خوشبختی را به انتظار نشستن ، ساحلی هم نیست در کنار که امیدم دهد به رسیدن بلمی . آسمان هم دیشب بی ستاره بود ، قبل تر هایش را به یاد ندارم ، چگونه توان از سایه خود فرار کرد . دیده ام بسیار موج سواران را که بر سر موج ها می رانند ارابه های شادشان را ، گریزم نیست از امواج سرکش ویرانی که خروشان بر سرم می آیند . می خواهم فریاد برآرم ، می خواهد فریاد برآرد .

(Until It Sleeps) Load Album-By James Hetfield,Lars Ulrich-1996 (Metallica)

این درد درون را به کجا ببرم
می دوم، اما بازهم کنارم ایستاده

پس سینه مرا بشکاف، ومرا رها کن
در درونم چیزهایی زجه و فریاد میزنند
و این درد با این همه شکنجه، هنوز از من تنفر دارد
پس مرا درپناه خود بگیر، تا درد آرام شود

درست همانند یک نفرین، مثل یک حیوان سرگردان
یکبار سیرش کردی، و او دیگر رهایت نمی کند

پس سینه مرا بشکاف، اما مراقب باش
درونم چیزهای بی پروایی هست که درمان ندارد
و هنوز در چرک و کثافت آلوده هستم
پس مرا تمییز کن، تا پاک شوم

Where do I take this pain of mine
I run, but it stays right my side

So tear me open, pour me out
There's things inside that scream and shout
And the pain still hates me
So hold me, until it sleeps

Just like the curse, just like the stray
You feed it once, and now it stays

So tear me open, but beware
There's things inside without a care
And the dirt still stains me
So wash me, until I'm clean

درها

همیشه ازش می ترسیم ولی تظاهر می کنیم باش رفیقیم ، همیشه ازش فرار می کنیم اما نشون می دیم که دنبالشیم ، ، همیشه میگیم برامون عادیه اما همین که اتفاق می افته قاطی می کنیم ، حقیقت ، واژه ساده ای که همه زندگی باش درگیریم . حرفهای تکراری ، داستانهای خیالی ، جمله همیشگیه ـ اون راست میگه ـ ، ـ من میدونم ـ ، ـ مطمئنم ـ ، ـ بالاخره راستش و می فهمم ـ ، همه این حرفها تا سر یک نقطه جواب دارن ، از سر اون نقطه به بعد دیگه هپروته ، دیگه فال گیر و رمال و جن گیر و توهمه ، دیگه نادانیه ، جهله ، ترسه ، در جا زدنه . همیشه از امتحانی که براش درس نخوندیم می ترسیم ، ندونستن وحشت آوره ، توی تاریکی از اینکه نمی دونیم پشت اون جعبه چی می تونه باشه ، هراس وجودمون رو فرا میگیره ، ندونستن ترسناکه ، پشت تلفن از شنیدن صدای غمگین یا مضطرب یه آشنا ، به وحشت می افتیم ، نمی دونیم چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه ، ندونستن هراسناکه . ندونستن ، ندونستن ، ندونستن و مرگ ، بزرگترین نادانی و عجیب ترین نادانسته های ما . مرگ همون نقطه ایه که از اونجا به بعد دیگه هیچی نمی دونیم ، مرگ نقطه انتهای همه دانش ها و شناخته های ماست و تنها دری است که در سالن بزرگ زندگی روبروی ما قرار گرفته . حقیقت زندگی در پس این در نهفته است و مادامی که آن را بسته در پیش رو داریم از زندگی هیچ نخواهیم دانست و این بزرگترین درد بشر است ، جهل از معنا و حقیقت زندگی . همگی روزی این در رو باز خواهیم کرد ، پس برای باز کردنش زیاد عجله نکنید . راستی رفیق من همیشه عاشق مرگ بوده ، نمی دونم چرا ، شاید نقطه فرار می بیندش ، شاید رسیدن به آرامش ، یا شاید رهایی از زندگی ، علتش هر چه که هست اگه روزی به اینجا برسی می خوام بدونی که من دو دستی جلوی اون در رو گرفتم ، تا من نقطه فرارت ، نقطه آرامشت و نقطه رهاییت باشم . چند دقیقه بعد از اینکه این مطالب بی سر و ته و غیر مربوط رو نوشتم ، وقتی یکبار از آغاز خواندمشون کلمات آشنایی دیدم که به شکل عجیبی من رو به عقاید کسی مربوط می کرد ، گویی من فقط قصد تفسیر و ترجمه شعر او را داشته ام . از دیدن این تشابه تصادفی خندم گرفت . اسم این یادداشت موهوم را حقیقت گذاشته بودم ، اما با دیدن این تشابه نامش را عوض کردم . دانستن و ندانستن ، حقیقت ، مرگ ، این سو و آنسوی در ، همه و همه گویی نام ـ جیم موریسون ـ را در آهنگی که به نام خود گروه بود صدا می زد . ـدرهاـ :

(The Doors of Perception) By Jim Morrison-1966 (The Doors)

چیزهایی هست که می دانیم

و چیزهایی که نمی دانیم

و درمیانشان قرار گرفته اند ، : درها

There Are Things Known

And There Are Things Unknown 

And In Between Are The Doors

رها

امروز دوباره دلم هوای یه جای دور کرده ، اونقدر دور که هیچ چیز  آشنایی اونجا نباشه ، نه کسی که بخوام نگرانش باشم ، نه کاری که بخوام توش خودم رو یه آدم حسابی نشون بدم ، نه فردایی که هنوز نرسیده بخوام نگرانیش رو داشته باشم ، نه وطنی که بخوام حرص ویرونیش رو بخورم ، نه ماشینی که بخوام نگران بنزینش باشم ، نه مذهبی که بخوام نگران بهشت و جهنم و زمان ظهورش باشم ، نه عشقی که بخوام براش زجر بکشم ، نه هیچی ... فقط خودم باشم و خودم ، اون وقت شاید ، شاید بتونم مثل خودم زندگی کنم ، مثل منی که ازش خیلی دورم ، مثل اون خودی که حالا دیگه خیلی وقته حسش نمی کنم ، با من قهر کرده ، راهش از من جداست ، اون خودی که می گفت ـ The Less I Have, The More I Gain ـ اونی که می گفت ـ Never I Asked of You, But Never I gave ـ اونی که می گفت ـ Life Is Ours, We Live It Our Way ـ اونیکه بهم می گفت فقط واسه خودت زندگی کن ، خودت باش ، نگران نباش دیگران چی میگن ، چکار می کنن ، اون خودی که می گفت دنیا همش بازیه ، غصش رو نخور ، اینکه کجا جنگه ، کجا سیل اومده ، اون یارو کیو کشته ، این یکی چرا گشنست ، اون یکی ... همش از نزدیک بزرگه ، وقتی از بالا نگاه کنی اصلا به حساب نمی یاد ، وقتی با یه هوایما از روی شهری رد میشی جز صحنه های زیبای اون پایین هیچی دیگه رو نمی بینی ، ولی اگه بیای پایین شاید یه تصادف ببینی ، یه قتل ، یه تظاهرات ، یه دعوا ، یه روزنامه اجتماعی ، یه سخنرانی ... بهم می گفت دنیا رو از بالا ببین ، از خیلی بالاتر ، اونجا که همه کره زمین با هر چی توشه ، هیچ به نظر می رسه ، بهم می گفت اونوقت می تونی تازه شروع کنی به خودت بودن ، اون وقت تازه یادت میفته جهان چقدر بزرگه ، کهکشانها ، ستاره ها ، دنیاهای دور ...،آنقدر چیزای بزرگ می بینی که بزرگ فکر کنی و دیگه اینکه چرا دوستم این حرف رو زد ، چرا کار فلانی رو تلافی نکردم ، چرا ماشینم مثل اون پولداره نیست و هزار تا چراهای دیگه واست مسخره و کوچیک میشه . اون خودی که می گفت بخاطر خوش اومد هیچکس کاری که دوست نداری رو نکن ، اونیکه میگفت همونی باش که هستی ، حرفیو بزن که تو فکرته ، کاری رو کن که میلش رو داری ، اون منی که می گفت همه دنیا خونته ، همه ثروتش ماله تو ، شاهش تویی ، خداش تویی ، نگران هیچی نباش . دوست دارم مثل این شعر می تونستم زندگی کنم ، مثل این شعر نفس می کشیدم ، مثل این شعر حرف می زدم، مثل این شعر بودم ، دوست دارم آزاد بودم و رها ، رها از همه چیز : WHEREVER I MAY ROAM ـ متالیکا : 

(Wherever I May Roam) Black Album-By James Hetfield,Lars Ulrich-1991 (Metallica)
و جاده عروس من می شود
از همه چیز تهی گشته ام، جز غرور
پس به او اعتماد می کنم
و او مرا خشنود می سازد
هر آنچه نیاز دارم را به من خواهد داد

و با غبار در گلو آرزو می کنم
فقط دانش و معرفت را ذخیره کنم
{چرا که} در این بازی {زندگی} ، فقط یک برده اسیرباقی خواهی ماند

خانه بدوش ، آواره
ولگرد، کوچ نشین
مرا هرچه میخواهی صدا بزن

اما من همه جا از فرصت استفاده خواهم کرد
آزادانه هرکجا فکرم را بیان خواهم کرد
و هر کجا دوباره تعریف خواهم کرد

به هر کجا که بروم
هر جا سرم را بگذارم همانجا خانه من است

و زمین تخت من می شود
به ناشناخته ها خو کرده ام
زیر ستارگان بی هدف بزرگ شده ام
با خودم (بوسیله خودم) اما نه تنها {من دیگری هم هست}
از هیچ کس خواهش نکردم و کمک نگرفته ام

و از هر قیدی آزاد شدم
هر چه کمتر داشته باشم ، بیشتر بدست می آورم
خارج از راه معمول و عرف ، سلطنت میکنم {آری من حاکم خود هستم}

هر کجا که بروم
همانجا که سرم را بگذارم ، خانه ام خواهد بود

روی سنگ قبرم حک شده
جسمم میخوابد {میمیرد}، اما هنوز پیش می روم

And the road becomes my bride
I have stripped of all but pride
So in her I do confide
And she keeps me satisfied
Gives me all I need

And with dust in throat I crave
Only knowledge will I save
To the game you stay a slave

Rover, wanderer
Nomad, vagabond
Call me what you will

But I'll take my time anywhere
Free to speak my mind anywhere
And I'll redefine anywhere

Anywhere I roam
Where I lay my head is home

And the earth becomes my throne
I adapt to the unknown
Under wandering stars I've grown
By myself but not alone
I ask no one

And my ties are severed clean
Less I have the more I gain
Off the beaten path I reign

Anywhere I may roam
Where I lay my head is home

Carved upon my stone
My body lies, but still I roam

دروغ

خوب از قضا امروز با مسئله پرحرارت سهمیه که نه ، جیره بندی بنزین شروع شده و خبر آتش سوزی در بسیاری ایستگاههای سوخت رسانی یا به عبارت خودمونی تر همون پمپ بنزین ها. خیلی ها از آتش گرفتن حدود ۴۰ ایستگاه در تهران خبر می دن که این آمار رو نمی دونم از کدوم قسمتشون در آوردن ، بماند که از صبح تو مسیری که میومدم با دیدن چندین ایستگاه اتوبوس از جا در آورده شده و ۲ مورد ایستگاه سوخت رسانی که از جمله بزرگترین پمپ بنزین های تهران هم هستند و کاملا سوخته بودن و حتی بقایای دو ماشین سوخته هم در محل وجود داشت و هر دو ایستگاه کاملا تعطیل بودند ، با خودم فکر کردم همچین بیراه هم نمی گن و بعد هم که از شواهد دوستان از مناطق مختلف حداقل بیش از ۹ مورد بی واسطه اطلاع رسانی شد که از جمله ایستگاه گیشا ، خیابان قزوین ،ایستگاه مفتح ،بزرگراه ایران پارس ، خیابان کمیل و ... را می تونم نام ببرم. همینطور از یکی از دوستان از شلوغی دانشگاه امیر کبیر و بگیر و ببند شدید در اونجا خبردار شدم که به چه علتی هست رو نمی دونم . اما نکته جالب این وسط ، یکی صبح اخبار رادیو بود که از قول یکی از مسئولین خیلی بلند داشت به مشکلات عراق و آمریکا اشاره می کرد که یادم انداخت ما مشکل نداریم و این عراق و آمریکا هستن که مشکل دارن و دوم یک بازی بچه گانه بر سر نحوه اطلاع رسانی زمان سهمیه بندی بنزین بود که همین ۳ روز پیش در روزنامه های رسمی عنوان شد فعلا تا مرداد ماه سهمیه بندی انجام نمی گیرد و به ناگه دیشب ... دروغ از این بزرگتر ، دروغ اونم از نوع گول مالیدن و به عبارتی خر کردن ملت ، دیگه بدتر می شه ... بازم این ذهن ـ هارد راک ـ من یاد ـ متالیکا ـ افتاد ، اونجا که تو آهنگ ـ To Live Is To Die ـ میگه :

(Ride The Lightning) Ride the Lightning Album-By James Hetfield,Lars Ulrich,Dave Mustaine,Cliff Burton-1984 (Metallica)
When a Man Lies, He Murders Some Part of the World
آنگاه که انسانی دروغ می گوید، او بخشی از جهان را به قتل می رساند و نابود می کند

These Are the Pale Deaths, Which Men Miscall Their Lives
اینها مرگهای کمرنگی هستند، که به خطا زندگی می خوانندشان

All this I Cannot Bear to Witness Any Longer,Cannot the Kingdom of Salvation Take Me Home
دیگر بیش از این نمی توانم ـ این زندگیهای پر دروغ را ـ تحمل کنم و شاهد آن باشم که این قلمرو رستگاری توان رسانیدن مرا تا به سر منزل مقصود ندارد

هیچکس

زندگی چیز عجیب غریبی ، همه توش می ریم جلو ، ولی اگه از یکیمون بپرسن کجا ؟ .هوم . یاد شعری می افتم : ـ زندگی کوهی است ، قله ای است ، این کوه را تسخیر نتوان کرد ، لیک در این پیچ و خمها ، بی تکاپو نیز نتوان زیست ـ . همش در حال دویدن . دنبال هدفامون . هدف واسه یکی نون شب ، واسه یکی دیگه کنکور ، واسه یکی دیگه فلان ماشین ، واسه یکی مثل من رسیدن به آرامش ... هیچ وقت تموم نمی شن ، حالا اگه یه بار خوب این مسیر رو از بالا نگاه کنیم یه پروسه خنده دار جلومون می بینیم . همون که ـ مرلین مانسون ـ میگه ، توی آهنگی که ۳ تا جمله بیشتر نداره ، سه فریاد ، سه حقیقت : ـ we are nobody ـ آره ما هیچی نیستیم ، وقتی به دنیا می یایم هیچکی و هیچی نیستیم . کم کم که بزرگ می شیم اینو می فهمیم ، اونوقته که خودمون و در نقش قهرمان داستانها و فیلمها تصور می کنیم . ـ wanna be somebody ـ همونجاست که تصمیم می گیریم . حالا دیگه می خوایم کسی بشیم . شروع می کنیم : ـ من دوست دارم یک پزشک شوم تا فرد مفیدی برای جامعه باشم .یک پزشک به انسانها کمک می کند تا سالم بمانند و زندگی ... ـ حالا می خوایم دکتر بشیم، مهندس ، دانشمند ، فضانورد ، تمام روزا درس می خونیم ، کار می کنیم ، روابطمون رو بیشتر می کنیم ، می ریم دانشگاه ، سربازی ، کلاسای مختلف ، زبانای مختلف ، چند تاش واسه دلمونه ، اما بقیه واسه اینکه ما بیشتر باشیم ، کسی بشیم ، تو کار دنبال پول بیشتریم ، موقعیت بهتر ، قراره کسی بشیم . سالها می دویم و می دویم و می دویم ... ـ now it's time to die forever ـ هه هه هه ...آره به اینجا می رسیم .حالا وقت رفتنه ... اینجا که می رسیم شروع میکنیم عقب رو نگاه کردن ، اما جالبش اینه که مقام و موقعیت و تلاشها و اکتشافات و اینا رو دیگه نمی بینیم . حالا چیزایی که یادآوریش زیبا و لذت بخش میشه چیزای دیگه ایه که یه موقعی مهم نبودن : عشق - مناظز زیبا - مسافرتامون - خنده و شادیامون تو جمعهای دوستانه ، اولین باری که انقدر خوردیم تا بالا زدیم ، اولین پکی که به سیگار زدیم ، اولین فرار از مدرسه ، شیطنتای قدیم ، اون موزیک و اون فیلم و اون لحظه هایی که یه بار ما رو تو خودش کشونده بود . یادگاری اون دوست که گمش کردیم ... زندگی احمقانست ... کاش می شد احمقانه زندگی کرد . تو یه مسیر پر پیچ و خم اگه بخوای مستقیم بری به ناکجا می رسی ، تو یه دنیای دیوانه و یه زندگی احمقانه اگه احساس با شعور و منطق و عقلدار بودن می کنی ، به هیچ می رسی . عقل می خواد ما همه چی باشیم ولی زندگی میگه ما هیچکس نیستیم.واسه همه اشتباهات مقصر می خوایم. اما مقصر زندگی کیه ـ the thorn within ـ :

(The Thorn Within) Load Album-By Kirk Hammett,James Hetfield,Lars Ulrich-1996 (Metallica)
مرا ببخش پدر !!!
چراکه من گناه کرده ام
من گناهکارم به خاطر زندگیی که در درون خود احساس میکنم

آنگاه که به من ننگ خطا می زنند
این لکه شرمساری

آیا باید سرم را با خفت و سیه رویی پایین بیندازم
یا آنکه سرم را راست و بالا بگیرم
و بدانم که این تویی که مستوجب سرزنش و ملامتی

Forgive Me Father
For I have Sinned
Find Me Guilty of The LIFE I Feel within

When I 'm Branded
This Mark of Shame

Should I Look Down Disgrace
or Straight the Head
and Know That You Must Be Blamed

نهایت

در نهایت آغاز می کنم. آنجا که در نقطه پایان شروعی را جستجو می کنم . به بهانه فرار از خود پناهگاهی را می جویم ، و سرگشته در دنیای مجاز ، کلبه ای کوچک در گوشه دنج جنگلی دورتر از آنسوی کوهها را می یابم . باشد که دقایقی از روز مجالی برای فرار از درون خسته خود به خانه ای که متعلق به هیچکس نیست و به دنیایی که جداست از قهر و آشتیهای زمانه که نه ، نازمانه اجباری خود ، داشته باشم .کاش می شد برای روزهای عمر کلید reset و delete ساخت، امروز را پاک می کردم ، و دیروز و قبل تر و قبل تر هایش را، تا به هر آنکجا که می خواستم می رسیدم ، بعد آن روز را reset می کردم تا از نو شروع شود . کاش می شد به گذشته بازگشت . کاش می شد به آینده سفر کرد ، آنقدر دور که هیچکس را نشناسم . آنقدر دور که نیازی به گمنام بودن نباشد . یاد ـ جان لنن ـ می افتم . او هم اندیشه فرار داشت :

(Yesterday) Help Album-By John Lennon,McCartney-1965 (The Beatles)
دیروز، همه مشکلات جقدر دور به نظر می رسید
حالا، مثل اینکه همه آنها آمده اند تا همیشه بمانند
آه، گذشته، تو را باور دارم

ناگهان، حتی دیگر نیمی از آنچه بودم هم، نیستم
گویی سایه ای بر بالای سرم ایستاده
آه که من فقط به دیروز {گذشته ها} اطمینان دارم

Yesterday, all my troubles seemed so far away
Now it looks as though they're here to stay
Oh, I believe in yesterday

Suddenly, I'm not half the man i used to be
There's a shadow hanging over me
Oh, yesterday came suddenly

موضوعات


تعداد بازدیدکنندگان : 24865