فکر گمشده

سرگشته در خود ، ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویش - I'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams

فکر گمشده

سرگشته در خود ، ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویش - I'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams

درها

همیشه ازش می ترسیم ولی تظاهر می کنیم باش رفیقیم ، همیشه ازش فرار می کنیم اما نشون می دیم که دنبالشیم ، ، همیشه میگیم برامون عادیه اما همین که اتفاق می افته قاطی می کنیم ، حقیقت ، واژه ساده ای که همه زندگی باش درگیریم . حرفهای تکراری ، داستانهای خیالی ، جمله همیشگیه ـ اون راست میگه ـ ، ـ من میدونم ـ ، ـ مطمئنم ـ ، ـ بالاخره راستش و می فهمم ـ ، همه این حرفها تا سر یک نقطه جواب دارن ، از سر اون نقطه به بعد دیگه هپروته ، دیگه فال گیر و رمال و جن گیر و توهمه ، دیگه نادانیه ، جهله ، ترسه ، در جا زدنه . همیشه از امتحانی که براش درس نخوندیم می ترسیم ، ندونستن وحشت آوره ، توی تاریکی از اینکه نمی دونیم پشت اون جعبه چی می تونه باشه ، هراس وجودمون رو فرا میگیره ، ندونستن ترسناکه ، پشت تلفن از شنیدن صدای غمگین یا مضطرب یه آشنا ، به وحشت می افتیم ، نمی دونیم چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه ، ندونستن هراسناکه . ندونستن ، ندونستن ، ندونستن و مرگ ، بزرگترین نادانی و عجیب ترین نادانسته های ما . مرگ همون نقطه ایه که از اونجا به بعد دیگه هیچی نمی دونیم ، مرگ نقطه انتهای همه دانش ها و شناخته های ماست و تنها دری است که در سالن بزرگ زندگی روبروی ما قرار گرفته . حقیقت زندگی در پس این در نهفته است و مادامی که آن را بسته در پیش رو داریم از زندگی هیچ نخواهیم دانست و این بزرگترین درد بشر است ، جهل از معنا و حقیقت زندگی . همگی روزی این در رو باز خواهیم کرد ، پس برای باز کردنش زیاد عجله نکنید . راستی رفیق من همیشه عاشق مرگ بوده ، نمی دونم چرا ، شاید نقطه فرار می بیندش ، شاید رسیدن به آرامش ، یا شاید رهایی از زندگی ، علتش هر چه که هست اگه روزی به اینجا برسی می خوام بدونی که من دو دستی جلوی اون در رو گرفتم ، تا من نقطه فرارت ، نقطه آرامشت و نقطه رهاییت باشم . چند دقیقه بعد از اینکه این مطالب بی سر و ته و غیر مربوط رو نوشتم ، وقتی یکبار از آغاز خواندمشون کلمات آشنایی دیدم که به شکل عجیبی من رو به عقاید کسی مربوط می کرد ، گویی من فقط قصد تفسیر و ترجمه شعر او را داشته ام . از دیدن این تشابه تصادفی خندم گرفت . اسم این یادداشت موهوم را حقیقت گذاشته بودم ، اما با دیدن این تشابه نامش را عوض کردم . دانستن و ندانستن ، حقیقت ، مرگ ، این سو و آنسوی در ، همه و همه گویی نام ـ جیم موریسون ـ را در آهنگی که به نام خود گروه بود صدا می زد . ـدرهاـ :

(The Doors of Perception) By Jim Morrison-1966 (The Doors)

چیزهایی هست که می دانیم

و چیزهایی که نمی دانیم

و درمیانشان قرار گرفته اند ، : درها

There Are Things Known

And There Are Things Unknown 

And In Between Are The Doors