غروب
|
ماهی که گذشت فاصله ای بود میان طلوع تا غروب یک قوم. در این ماه غروب کرده ایم و غروبمان باقی است و از همین غروب به غربت رسیده ایم و در این گیر و دار، دگر نمی دانیم که باید ز غربت بترسیم و یا از غروب غم انگیز روزگار جمعه وارمان. سالهاست که هر روزمان غروب تلخ جمعه هایمان را یدک می کشد و عمری را به دنبال تکه شنبه ای دویده ایم و دگر امید دیدن طلوع شنبه ها از تراز سن جوانیمان در گذر است و پس از آن دیگر چه سود. با سختی و نگرانی قله های غربت را در می نوردیم و سر انجام در نوک قله هراسانیم که کدامین پرچممان بوی آشنا می دهد و خسته ز این سفر بی حاصل، نام و نشانمان را بر باد حک می کنیم و رهسپار سقوط می شویم. من و تو مانده ایم میان حقیقت زبان و ناحقیقت مرزها. آنجا که حتی الفبای ناممان، غروب را به انتظار نشسته است.
| (A Sunset Song) Imaginary Sonicscape Album-By Mirai-2001 (Sigh) |
تحقیرم کن، غرورم را از من بگیر عروسم بود{غرورم}، آنگاه که می گریم، آنگاه که میمیرم مرا انکار خواهند کرد با این نقاب بر چهره و جامه مبدل {میدانند این حقیقت من نیست} چقدر شرم آور ...
چشمانم، سرد چونان یخ هیچ کس را یارای غلبه بر این سرنوشت شوم نیست همه همدرد و همفکر، اما بیحس و فلج شده و بدون توان حرکت آنگاه که هویت گمشده است، مرگ تنها راه آزادیم خواهد بود
چیزی را باید از دست بدهم {بهایی باید پرداخت}{زندگیم را} تا در مقابل حقیقت را بدست آورم {حتی اگر حقیقت تلخ باشد} چیزی هست که نمی توانم از دست بدهم{هویتم را} حتی اگر تا حد مرگ آزار ببینم و سرنوشتم تباه شد
هرگز به آن دروغها ایمان نخواهم آورد به هیچ چیز مقدسی، به هیچ چیز الهی آنگاه که در این زندگی ضعیف و شکننده تعمق می کنم بدون مقاومت تسلیم خواهم شد
زندگیم محدود است و من هنوز در جستجوی پرستشگاه تا زمانی که این چنین احساس ترس می کنم نقابی که به صورت می زنم، هراسم، مرا به هیچ جا نخواهد رساند حالا زندگیم نمایش مسخره ایست که دیگر تاب تحملش را ندارم
|
Despise me, Deprive me of my Pride (It) used to be my bride,When I cry,when I die I'll be denied by my disguise So vile...
My eyes, cold as ice None shall overcome the horrible destiny Sympathized but paralyzed When identity is lost death may be the only way to ease me
Something I'll have to lose In return to reach the truth Something I can't lose Even if my death is abused
I will never believe in those lies Nothing sacred, Nothing divine When pondering on the life fragile Helpless resistance I will resign
Finite is my life, still searching for my shrine As long as I feel so scared The mask which I wear, My fear is leading me nowhere Now my life is a farce I cannot bear
| |
خواب
|
زمین می چرخد. اینطور می گویند. با سرعت به گرد خود می چرخد. اینطور می نویسند. و در مدار ثابتی حرکت می کند. می گویند زمین در مدار خود فاصله بسیار بسیار زیادی را طی می کند. میلیونها کیلومتر مسافت را، و من نمی دانم چرا هر شب که به آسمان تاریک خیره می شوم، تصویر یکسانی را در برابر دیدگان خود می یابم. گویی تمام جهان این پیرامون، با هم می چرخند. می گویند منظومه شمسی، ـ همان منظومه مسخره خودمان ـ، تنها بخش کوچکی از کهکشان راه شیری است. آن قدر کوچک که اگر به کهکشانمان در یک تصویر بزرگ هم بنگریم، اثری از منظومه مان را نخواهیم یافت، و می گویند خود کهکشانمان، یکی از میلیاردها میلیارد کهکشان دیگری است که در هر کدامشام میلیاردها میلیارد ستاره و منظومه های اطراف هر کدامشان را دارند و ناگه به خود نهیب می زنم که ما کجای کاریم؟، گرفتار در تکه کوچکی از این فضای نامتناهی، که در حاشیه خود سر به زیر برده ایم و در مسیری تکراری میلیونها سال است که می چرخیم و آب از آبمان تکان نمی خورد، و چه حقیرتر از آن که در این تکرار هیچ، من هم حلقه تکرار دیگری را در مسیر هر روزه ام به کار و خانه، دور می زنم !!!. باز هم هپروت ذهنم مزخرف سرود و بیجا، به ناکجاآباد بی ربط افکارم رفت. نمی دانم کجا هستم و چه می خواهم، نمی دانم که آیا من هم دیگرانم یا خودم ؟، نمی دانم آرزوهایم چیست ؟، نمی دانم که یک اتومبیل زیبا می خواهم یا خانه ای بکر در برکه ای زیبا و یک طبیعت داغ !!!، نمی دانم که مدرک های دانشگاهیم را بیشتر دوست دارم، یا بودن در میان جمع شادی دوستان در آن میهمانی های شبانه و گوش سپردن به آوای گیتار با چشمانی مست از شراب !!!، نمی دانم از چه باید لذت ببرم، و از چه باید خشمگین شوم. نمی دانم آیا اصلا مهم است که دختری را در جشن ارشاد خیابانی می گیرند و چندی بعد جسدش را به خانواده اش پس می دهند یا نه ؟!، نمی دانم مهم است که ما روزگاری داریوش و کوروش و تمدن و فرهنگی داشته ایم یا نه ؟، نمی دانم آیا پرتاب سنگ به تکه سنگی دیگر به نام شیطان مهم تر است، یا فرود آمدن رباتی در مریخ که از روی زمین کنترل می شود ؟، نمی دانم آیا زیبایی بدن زنان فقط روی جانورانی در قسمتهایی از خاورمیانه تاثیر گذار است و یا جانورانی مشابه با ما در جاهای دیگری از این زمین حقیر هم دیده شده اند ؟!!!، نمی دانم آیا فرهنگ کنونی ما ارجحیتی به فرهنگ دایاناسورها دارد یا خیر، چون از امت کوفه در زمان پیامبر که برتر هستیم !!!. نمی دانم آیا باید ماند یا باید رفت ؟!!!، نمی دانم هر روز و هر شب ما به چه کار می آید ؟، نمی دانم با جسمم باید زندگی کنم یا با روحم ؟، نمی دانم که در طول سالیان گذشته چه کرده ام و چه اتفاق مهمی افتاده ؟، نمی دانم امروزم چگونه است و فرقش با دیروزم در کجاست !. نمی دانم زندگی برای مردن است یا تولد برای زندگی؟، نمی دانم آیا زندگی همچون خوابی کوتاه است، یا مرگ پایان همه چیز !، نمی دانم تا کی برای گفتن جمله ـ همه چیز درست می شود ـ فرصت باقی است ؟، نمی دانم آیا فقط از آسمان ما برف می بارد، یا در سیاره هایی، میلیاردها سال نوری آنسو تر هم برف حقیقت دارد ؟... . هنوز هم برف می بارد و نمی دانم کی از این خواب پریشان بیدار خواهم شد. میخواهم بخوابم ... .
| (One) And Justice For All Album-By James Hetfield, Lars Ulrich-1988 (Metallica) |
|
نمی توانم هیچ چیز را به خاطر آورم نمی دانم آیا حقیقت دارد یا فقط خواب می بینم در اعماق وجودم فریادی را احساس می کنم اما این سکوت وحشتناک جلویم را می گیرد
حالا که کار جنگ با من تمام شده بیدار می شوم، اما نمی توانم ببینم چیز زیادی از من باقی نمانده است حالا هیچ چیز به جز درد حقیقی نیست
نفسم را بگیر که من در آرزوی مرگم آه خدایا، مرا بیدار کن
تاریکی زندانی ام می کند همه آنچه می بینم، وحشت مطلق نمی توانم زندگی کنم، نمی توانم بمیرم در درون خود گیر افتاده ام جسمم زندان روحم شده است
مین های زمینی بیناییم را گرفته اند زبانم را بسته اند شنواییم را گرفته اند دستها و پاهایم را بسته اند روحم را گرفته اند مرا با زندگی در جهنم رها کرده اند |
I can't remember anything Can't tell if this is true or dream Deep down inside I feel to scream This terrible silence stops me
Now that the war is through with me I'm waking up, I cannot see That there's not much left of me Nothing is real but pain now
Hold my breath as I wish for death Oh please god, wake me
Darkness imprisoning me All that I see, Absolute horror I cannot live, I cannot die Trapped in myself Body my holding cell
Landmines has taken my sight Taken my speech Taken my hearing Taken my arms, Taken my legs Taken my soul Left me with life in hell | |
پاداش
|
در میان هیاهوی ذهن خالی از مشغله ام، به دنبال تخیلی هر چند کوچک، برای توجیح زندگی پوچ خود می گردم. به دنبال جوابی برای این همه زجر، این همه شکنجه، این همه عذاب، ...، کدام زجر ؟ ...، زجر ندانستن، ندانستن اینکه چه هستم، برای چه هستم، چرا مجبورم، چرا باید تحمل کنم، ...، تحمل چه ؟ ...، تحمل تابع بودن، تحمل این همه قوانین صادر شده از آسمان و زمین، تحمل حمل بار سنگینی که نمی دانم درونش چیست، آری، ... تحمل زندگی، واژه ای که نمیدانمش، نمی فهممش. تحمل چه ؟ ...، تحمل روزها و شبها دویدن و راهپیمایی های سخت و طاقت فرسایم برای یافتن هیچ، آری، ... برای یافتن خوشبختی، واژه ای که هیچ تعریفی برایش نیست. صدای آشنای مردم غریبه ای که هر روز با تمسخر نگاهشان می کنم و با تنفر نگاهم می کنند را می شنوم که می گویند: باید تحمل کرد و زجر کشید و عذاب و سختی را به جان خرید، برای آن پاداش بزرگ، برای آن روز جاودانه، برای آن هدیه عظیم. با تلخ-خندی به خود کنایه می زنم که واقعا خدای این مردمان را به خاطر این افکار کودکانه و حماقتهایش باید بخشید. لیک، تا دور دستها را که نظاره می کنم، خدای دیگری در این حوالی نمی یابم و مردمان را هم که بی خدا، زندگی به سر نشود و به همین یک، قناعت باید نمود. هر صبح دم که از مرگ شبانه ام بر می خیزم، تا چند زمانی شوق شروع و امید یافتن دریچه جدیدی در این زندگی تکراری را در فکر مرور می کنم و به ساعت نکشیده، آرزوی همان مرگ شبانه مرا به خود فرا می خواند و به همگان می گویم ای کاش زودتر موعد خواب فرا رسد که خسته ام از این همه پرسه های روزمره به دنبال آنچه که نمیدانم چیست. عمر چیست ؟ ...، باید گذراندش، مرگ چیست ؟ ...، باید پذیرفتش، راه چیست ؟ ...، باید پیمودش، زندگی چیست ؟ ...، باید متعالیش کرد، سعادت چیست ؟ ...، باید پیدایش کرد، قانون چیست ؟ ...، باید احترامش کرد، خدا چیست ؟ ...، باید ستایشش کرد، و من سخت بیزارم از این همه بایدها، که در جواب چیست هایم، می شنوم و باید قبولشان کرد. دست به دامان معجزه می شوم و اگر مجالم بود، دل به تاریکی غارها می سپردم، تا شاید از درونشان، مرا هم نوری آسمانی سخت در بر گیرد.
| (No Leaf Clover) S&M Album-By James Hetfield,Lars Ulrich-1999 (Metallica) |
|
گویی این بار همه چیز درست است زمان بزرگ خرد شدنش از رعدی در دوردست ها ترسی به خود راه نمیدهد شگفتیهای این روز تمام ذهنش را پر کرده است
می گوید : گویی این بار همه چیز درست است گشته، و راه درست را یافته است روز خوبی برای زنده ماندن است، آقا ! او می گوید: که روز خوبی برای زنده بودن است
و اینگونه است که آن نور آرام بخش در انتهای تونل چیزی نبود جز یک قطار باری که به سویت می آمد و اینگونه است که نوری آرام بخش در انتهای تونل تو {مسیر زندگیت} فقط یک قطار باری بود که به سویت می آمد
آیا درست اینگونه نیست؟ همه چیز به خاطر آرزوی او سقوط می کند پسر، برای آن هدیه ی بزرگ {آرامش}، تحمل کن آنها می گویند: برای آن پاداش زودهنگام، رنج بکش |
And it feels right this time On his crash course with the big time Pay no mind to the distant thunder New day fills his head with wonder
Says it feels right this time Turned it 'round and found the right line “Good day to be alive, sir Good day to be alive,” he says
Then it comes to be That the soothing light at the end of your tunnel Was just a freight train coming your way Then it comes to be That the soothing light at the end of your tunnel Was just a freight train coming your way
Don't it feel right like this? All the pieces fall to his wish “Sucker for that quick reward, boy Sucker for that quick reward,” they say | |
خودکشی
|
در نظرخانه مسکوت هرز نوشته پیشین، دوستی کلمات امیدوار کننده و صحبتهای زیبایی را بر بلندای سنگ نوشته ام، حک کرده بود و به یادگار گذاشته بود و به یاد آوردم دیگرانی را نیز که از تلخی و غم آلودی این فضا و مطالبم گفته بودند. کلمات زیبا را آسان می توان یافت و در کنار هم آرمیدشان: قلب، عشق، لبخند، امید، خوشبختی، هدف، ایمان، زندگی زیباست، مرگ دروغ است. لیک اینجا نه میانه عشق بود و نه حدیث تلخی زندگی. اینجا نه شعرواره زیباییهاست و نه گذر امید دادنها و دل خوش کردنها. اینجا صحبت مرگ اختیار بود و خود نبودن. اینجا حقیقت فاصله ها بود میان من و خود. اینجا مجال یادآوری اسارت بود، برای آنانکه خود را آزاد می پندارند و نیستند. این مختصر نوشته درد دل حقیقتی از ما بود که در درون خود محبوسش می کنیم و نمی توانیم آزادش کنیم و هراسانیم که رهاییش، پاهای بسته مان را به بالهای آزادی مبدل سازد، که دگر توان مهارش نباشد و شکار شکارچیان آزادی گردیم. این چرکنویس، حدیث منی بود که با اختیار انتخاب می کند و یکی از همین انتخابهایش، اختیارش را به دست میگیرد و پس از آن، برایش انتخاب می شود. این تکه فکر باطله، صحبت عمری بود که نمی دانیمش، درد زخمی بود که نمی بینیمش. اینجا صحبت رنج دور بودن از آنچه می خواهیم باشیم و نیستیم بود، صحبت حقارت جسم ناتوانمان در برابر روح سرکش و جسور و بزرگمان بود و رنج اسارت این خود حقیقی و روح بزرگ و افکار والا، در من حقیر وجودی که نمی گذارد با آن قوانین و عقاید برتر خود زندگی کنیم. اینجا میکده شعرهای مست و شاد نیست. اینجا نشئه خانه روح است و فکر های سرگردان و پریشان بی جوابی که نمی خواهیم حتی نگاهشان کنیم. اینجا شکنجه خانه ذهنی است، که افکارش را، نه، خودیتش را گم کرده است. اینجا شکنجه خانه ایست، برای مجازات اندیشه بلندی که خودکشی کرده است. برای اختیاری، که مختارش نیستیم. برای حقیقتی که نتوانست باشد و مجال دیده شدن نیافت. برای رویاهایی، که اندیشه ام ساخت و جسم کوچکم نابودشان کرد. اینجا اعترافکده بازجویی از ته مانده های خودیست، که دیگر نیست.
| (Suicide Solution) Blizzard of Ozz Album-By Ozzy Osbourne,Randy Rhoads,Bob Daisley-1980 (Ozzy Osbourne) |
|
شراب هم خوب است ولی ویسکی سریعتر است خودکشی با خوردن الکل آهسته و کند است پس یک بطری بگیر و غصه هایت را غرق کن و این فرداهایت را نابود می کند.
شیطان فکر می کند و انجام می دهد سرد و تنها، بر خرابه ها معلق و رهایی فکر کردی از دست ماشین درو فرار کرده ای اما تو را توان رهایی از دست آفریدگار نیست
حالا گویی در یک بطری زندگی می کنی{محدود شده ای} و دروگر با آخرین سرعت پیش میرود{برای نابودی تو} تو را می گیرد، اما دیگر تو نمی بینی و نمی دانی که این ماشین درو{که از آن می گریزی} خود تویی، منم
ًًقوانین را درهم شکن، درهارا بکوب {به همه چیز چنگ بزن} اما کسی در خانه نیست تختت را آماده کن، بگذار سرت {فکرت} استراحت کند اما تو آنجا دروغ می گویی و ناله و زاری می کنی کجا پنهان شوی، تنها راه نجات باقی، خود کشی است آیا می دانی اینجا چه خبر است ؟ |
Wine is fine but whiskeys quicker Suicide is slow with liquor Take a bottle and drown your sorrows Then it floods away tomorrows
Evil thoughts and evil doings Cold, alone you hang in ruins Thought that youd escape the reaper You cant escape the master keeper
Now you live inside a bottle The reapers traveling at full throttle Its catching you but you dont see The reaper is you and the reaper is me
Breaking laws, knocking doors But theres no one at home Made your bed, rest your head But you lie there and moan Where to hide, suicide is the only way out Dont you know what its really about | |
کیش و مات
|
با پای خود پیش می رویم. با دستان خود درها را یکی پس از دیگری باز می کنیم. با زبان خود هر آنکه را اراده کنیم، با خود همراه می کنیم، و شادیم که ماییم که مسیر حرکت را انتخاب می کنیم و ماییم که تصمیم می گیریم و ماییم که چه ببازیم و چه ببریم، پیروز میدانیم، که ما انتخاب کرده ایم و برایمان انتخاب نکرده اند و این خود پیروزیست. شکست ها می خوریم و باز هم فال انتخاب خود را، در اوج تفسیر می کنیم و با لبخندی بر لب، حتی با سر، به سنگ که نه، به صخره خوردنهامان را هم، برد می نامیم. مهره های شطرنجمان را فقط، خود تکان می دهیم و اسبهای پیروزیمان را، تنها به تدبیر خود پیش می رانیم و بر قلعه های افتخارمان، تکیه می زنیم ... ، اما، ...، اما، در میان همین بردهایمان، در میان همین شادیهایمان، در میان همین ترحم هایمان، در میان همین غرورهایمان، در میان همین حرکتهایمان، و ..، در میان همین انتخابهایمان، ناگهان دچار کیش اختیار حریف می شویم و در همین میانه هاست که گر چه باز هم این همان دستان، ولی دستان لرزان ماست که به حرکت وا می دارد، مهره های صفحه زندگی را، و گرچه باز هم این همان نگاه، ولی نگاه نگران ماست که بر صفحه روزگار رنگ می بازد، اما، اما دگر نه اختیار، اختیار ماست و نه تدبیر، تدبیر ماست و نه اندیشه، اندیشه ما. اینبار، دیگر سفر به تک خانه های بی خطر صفحه، تنها انتخاب، نه، تنها چاره ماست. دیگر، اندیشه مان را نیازی به تفکر نیست. دیگر، تخیلمان، حتی نیم نگاهی به رویاهایمان ندارد، که در هنگامه سقوط، خیال فتح قله به چه کار آید. دیگر ما انتخاب نمی کنیم. آرام آرام، خانه به خانه، آنقدر می رویم، تا بدانجا که تنها راه رهایی، پریدن از صفحه شطرنجمان بود. آری، هنوز ماییم، خودمان، ...، هنوز ایستاده ایم بر روی پاهای خود، هنوز این دستان ماست که درها را می گشاید، هنوز این زبان ماست که سخن می راند، اما دیگر ما، ما نیستیم...، دیگر این من، من نیستم...، دیگر این تو، تو نیستی... دیگر اختیار، اختیار ما نیست، دیگر انتخاب ما بسته است به حرکت وزیر حریف، و تنها چاره ما، آن خانه دیگری که در مسیر تیر بلای کیش قرار نگرفته. هنوز ذهن، ذهن ماست، اما به جای آن همه رویای شاد از انتخاب، توهم و تشویش و نگرانی را در خود جای داده. ترس از عذاب کیش آخر، از مشقت پرواز دادن شاه رویاها تا نقطه پایان، از رنج فلاکت در خانه سقوط، و از لرزش ویرانی سراب پیروزی تا رسیدن به واژه کوتاه که نه، حقیقت ـ کیش و مات ـ ... . همیشه در اوج قله های همین اختیار و انتخاب خودمان است که فقط با یک انتخاب اشتباه، اسیر اختیار انتخابگر دیگری می شویم و تنها امیدمان به اشتباه او بسته خواهد ماند و اگر او اشتباه نکند ...، با رویاها، با اختیار، با آرزوها، ...، با خود، بدرود باید گفتن و به پذیرش درد اسارت روح، و بردگی و بندگی ذهن سلام. ...، هنوز هم نشسته ایم، هنوز هم صفحه را ترک نکرده ایم، هنوز هم رهگذرانی که تماشا کنند مرا، ببینند تو را، و بشنوند صدایمان را، با حسرت می گویند : خوشا به حال آنان که دلی شاد دارند و زمانی دراز، و اندیشه ای والا، که مجال شطرنجشان بود و مهره ها تکان دهند و اینان، همیشه پیروز زندگی باشند ... و نمی دانند که در دل من، در دل تو، در دل ما، چه می گذرد، و چه تلخ رنجیست، عذاب آهسته آهسته، و بی اختیار و انتخاب خود، کشانیده شدن، و کشانیده شدن، و کشانیده شدن، تا سقوط، به خانه آخر.
| (Unforgiven) Black Album-By James Hetfield, Lars Ulrich-1991 (Metallica) |
|
خون تازه به زمین می رسد {تولد} و او نیز به سرعت مطیع و رام می شود در میان رسواییهای درد آور همیشگی کودک قوانین آنها را می آموزد {تابع دیگران}
کم کم به درون کشیده می شود این پسر تحقیر شده، خطا کرده است محروم از تمام اندیشه هایش {اختیار و اراده اش} مرد جوان پیوسته در ستیزاست و آگاه شده به یک عهد و پیمان با خودش که پس از این، هرگز اجازه ندهد اراده اش را از او بگیرند
آنچه احساس کرده ام، آنچه شناخته ام {از خودم} هرگز درآنچه کرده ام، {حقیقت و وخود واقعیم} دیده نشده هرگز{خود} نباش{نبوده ای}، هرگز نبین {خود واقعیت را} آن چه {آن حقیقت} که شاید بوده را هرگز نخواهی دید هر آنچه حس کرده ام، هر آنچه دانسته ام در هر آنچه کرده ام، هرگز نتوانسته ام حقیقتم را نشان دهم هرگز رها و آزاد نبوده ام، هرگز خودم نبوده ام پس نابخشوده می خوانمت {خودم را نمی بخشم}
آن دیگران زندگیشان را وقف کرده اند برای خرد کردن و پیش بردن او {نابودی اختیار او} و او تلاش می کند که آنها را از خود خشنود کند {با اطلاعت} و اینک این پیرمرد جگر سوخته، همان پسرک کوچک است
ًًسراسر طول زندگیش نیز اینگونه بوده پیوسته و مدام {تمام طول عمرش را} جنگیده اما در این نبرد، او نمی تواند پیروز شود {جنگ زندگی} وآنان پیرمرد خسته ای را می بینند، که دیگر توان مبارزه ندارد سرانجام پیرمرد آماده می شود برای مرگی با یاس و پشیمانی {چراکه هرگز نتوانسه خود باشد} این پیرمرد، ...، من هستم. {او وجود تحقیر شده من است} |
New blood joins this earth And quickly he's subdued Through constant pained disgrace The young boy learns their rules
With time the child draws in This whipping boy done wrong Deprived of all his thoughts The young man strugggles on and on he's known A vow unto his own That never from this day His will they'll take away
What i've felt, What i've known Never shined through in what i've shown Never be, Never see Won't see what might have been What i've felt, What i've known Never shined through in what i've shown Never free, Never me So i dub thee unforgiven
They dedicate their lives To ruining all of his He tries to please them all This bitter man he is
Throughout his life the same He's battled constantly This fight he cannot win A tired man they see no longer cares The old man then prepares To die regretfully That old man here is me | |
رویا
|
اعدام چهار شرور در ملاء عام، ۹ زن جوان قربانی باند یازده نفره سارقان مسلح، دستگیری کفتارها، دستگیری ربایندگان زنان و دختران جنوب کشور ، وحشت در آلونک دورافتاده، باغ وحشت، گرگ شب، شغال روز، قتل، تجاوز، خیانت، سرقت، کلاهبرداری، ...، نه...، نه، صفحه حوادث روزنامه های این کشور نحسی گرفته، دیگر به این واژه ها خو گرفته و در هر صفحه ای از آن، که تمامی این کلمات با هم نیایند، علامت تعجبش به هوا می رود و همه اینها نشانه هایی هستند از افزایش جرم و جنایت و فساد در ایر...، نه، در...، در آمریکا. به صفحه بعد می روم، می گویند اقتصاد کشور رو به رشد است، خوب شاید خبرهای اینطرف بهتر باشند، حتما همینگونه است، چون با تیتر بزرگ شروع کرده اند که نشانه افتخار است : 14 هزار کارگر از پارس جنوبی رفتند (خوشبینانه توهم می زنم که شاید کار تمام شده و متن، شرمنده ام می سازد که نه، خارجیها قرارداهایشان را به هم زده اند و 14 هزار نفر بیکار شده اند (یاد همین دیروز می افتم که اخبار اعلام کرد : نرخ بیکاری در کشور تک رقمی شده، ... حتما راست گفته اند، چون در مقابل هزاران هزار آقا زاده و نوه و نتیجه هاشان که سر کار رفته اند، 14 هزار که رقمی نیست. مهمتر آنکه منظور از بیکاری، بیکاری خودیهاست، نه ملت بیگانه))، دامداران از برشکستگی و کمبود الوفه شکایت دارند (گاوها هم بی غذا مانده اند، خوش به حال گاوهای خارجی)، یک سال پس از آن وعده 15 روزه (تیتر جذابش مرا در خود میکشد و گلوله نفرتم را در آخر پس می دهد، که متنش در مورد قرار افشاگریهای اربابمان است که پس از گندکاری مالی در یکی از بانکها که دو نفر مبلغ یک هزار میلیارد تومان (یک هزار میلیارد تومان یعنی چقدر؟) وام گرفته و پس نداده اند، در سخنرانی جنجالی، 15 روز برای باز پس دهی، مهلت می گذارد و وعده می دهد، از افشای اسامی و پس از این مدت، ارباب نان و پنیر خور ما، مدیر عامل بانک پارسیان را برکنار می کند و پول هم که چرک کف دست است و رفتنش بهتر. حال یکسال پس از آن روز این چنین نوشته شده : _ با گذشت یکسال از آن سخنرانی جنجالی رییس جمهوری و پیامدهایش، شاید جالب باشد که طالبی، مدیر عامل بانک پارسیان که به دستور رییس جمهور برکنار شد، از دو ماه پیش، با حکم احمدی نژاد، عضو هیات بررسی و اصلاح قوانین بانکی شده است و سایر افراد برکنار شده در مشاغل بالاتر به کار خود ادامه می دهند _ (روزنامه صنعت-صفحه 14-15 مهر 86-شماره 963)، اینجاست که یاد حرف آن بیچاره ای می افتم که می گفتمش : شکایت کن و جواب می داد : شکایت دزد کوچک را به دزد بزرگ بکنم؟ ، آری کسی که خود به دلیل اخلال در امور و قوانین بانکی برکنار شده بوده، حالا مسئول بررسی قوانین و قانون گذاری بانکی می شود. بیایید ما هم نان و پنیر بخوریم!!!.))، پروژه شهید کلانتری (پل میانگذر دریاچه ارومیه) که از سال 1358 شروع شده مربوط به حیثیت نظام می باشد، ولی هنوز تمام نشده (28 سال که زمانی نیست !!!)، ال 90 در ابهام (اگر _ در توهم _ می نوشت، تازه میشد مصداق حال پریشان ملت، و اگر تیتر میزد _ کشور در ابهام _ خیالم را از ادامه خواندن آسوده تر می کرد.)، کاهش تولید و افزایش قیمت خودرو، ...، اینجا هم دود بود و تیرگی و بوی گند، ...، شاید هنر حالم را برگرداند. آری هنر مرز نمی شناسد، هنر آزاد است و جسم را می لرزاند و روح را آرامش می دهد، هنر لطیف است. در هنر که نه جرم و تجاوزیست، و نه ضرر و دروغ و ریایی، به آن صفحه می روم. ...، توقیف اکران فیلم سنتوری (احتمالا صحنه داشته)، اعتراض آیات عظام از مجوز های آهنگ های کفر و هرزه خوانی ...، جلوگیری از نمایش _خواب تلخ _ ، عدم صدور پروانه برای _تسویه حساب _ ، اعتراض به گروهک های خواننده شیطان پرست (اوه، خدای توهم، متن را که می خوانم خنده ام میگیرد، نه، گریه ام میگیرد. یک سری جوان را در مراسم رپ خوانی (تازه اگر متال خوانی بود یک حرفی، اما رپ ؟) در کرج دستگیر کرده اند و گفته اند اینها شیطان پرستند. شیطان هم در نامه ای به خدا گلایه کرده که این دولت ما، هر روز او را دست می اندازد و یک روز الیاس می کندش و روز دگر، خواننده رپ.)، سینمای جنگ، دین گرایی در سیما، سانسور، مخالفت، کفر، گناه، ...، وه ...، سرم گیج می رود، امروز نه، امروز داستان تلخ نمی خواهم، فلسفه نمی خواهم، اجتماع نمی خواهم، کشور و میهن و درد نمی خواهم، امروز نه می خواهم از گذشته بگویم، نه از حال، نه از غم هر آنچه از دست داده ام، نه از حرص هر آنچه به دست نیاورده ام، نه از تشویش خیال و ناله دل، نه از اندیشه های تیره و تلخ ذهن، نه از سنگینی بار زندگی، نه از غصه تلخ جهل ها و ندانسته هایم، نه از پرسشهای هستی به باد ده که از کجا آمده ام و به کجا می روم و چه می خواهم. امروز هوس آینده دارم، هوس خیال، هوس یک قرن بعد، امروز می خواهم پیشرفت را یادآوری کنم، اندیشه را، تخیل را، علم را، دانش را ...، تیتر نوشته های اخیر را در ذهنم مرور می کنم : _ پوشش نامرئی کننده ساخته شد _ (البته به صورت دو بعدی و در اندازه میکروسکوپی، ولی آینده اش را می توان حدس زد)، _ عظیم ترین حجم خالی فضا کشف شد _ (فضایی که حتی اگر به مدت یک میلیارد سال، و با سرعت نور در آن پیش بروید به هیچ سیاره و ستاره و جرمی نخواهید رسید. فضایی پر از هیچ. جایی برای گم شدن. (البته ناگفته، هویداست که اینها آفریده های خدایان آن غربیها هستند، که خدای ما آنقدر سرگرم رسیدگی به شمار نگاههای نامحرمان به هم، و داغ تر کردن آتش عذابهایش است، که مجالی برای این پوچ سازیها ندارد.))، _ تا 10 سال دیگر CPU های 64 هسته ای به بازار خواهند آمد _ (تا همین یک سال پیش، خیال عدد هسته های تراشه هایمان هم نبود و ناگهان دو هسته ای و در کمتر از شش ماه چهار هسته ای، و بعدتر هایش هم که معلوم است)، ...، آری همین جاست، اینجاست که امیدم می دهد به آینده، به 100 سال، نه، هزار سال بعد. ...، می اندیشم، آنجا که در پشت کامپیوترمان به جای اینکه با آن لاین شدن دوستمان صدای تق-تق یاهو-مسنجر را بشنویم، پشت سیستم می نشینیم، یک کلاه مخصوص با چند سنسور کوچک و عینک ویژه را به چشم می زنیم، در یکی از محله های شیک مجازی اینترنت با دوستمان قرار می گذاریم، آنجا در آن خیابان زیبا مردمی را می بینیم که در حال حرکت هستند، صدایشان را می شنویم، ناگهان از دور چهره دوستمان را که به صورتی مجازی ساخته شده و گویی واقعیت دارد را می بینیم، برایش دست تکان می دهیم، او هم ما را می بیند، نزدیک می رویم، دست می دهیم، احساس واقعی دست دادن، با گرمی دستانش، از طریق سنسورهای عصبی به مغز منتقل می شود. حتی می توانیم همدیگر را ببوسیم، ... با هم به هر فروشگاهی که بخواهیم وارد می شویم، همه چیز مجازی است، اما گویا واقعی. کفشی را از ردیف بالا بر می داریم، به پا می کنیم و چند قدم با آن راه میرویم. اندازه و راحت و سبک است. به مغازه دار سفارشش می دهیم، نمی دانم این مغازه دار اشوه گر، مانند من حقیقی است، و پشت این شخصیت مجازی اش، انسانی در پشت سیستمی، در جایی از جهان، قرار گرفته، یا فقط برنامه ای از پیش نوشته شده است، راستی هر کداممان هم می توانم برای خود یک دوست مجازی طراحی کنیم و بنویسیم، با همه خصوصیاتی که دوست داریم، ...، احتمالا فردا کفش را در مقابل خانه تحویل می گیریم. ظهر شده، به سرم هوای آبتنی زده، اما نه در این حوالی، دوست دارم در ساحل اسپانیا شنا کنم، Google-Earth را باز میکنم، به اسپانیا می روم، از تصاویر آن لاین ماهواره که مانند فیلمی دریافت می شود، حتی حرکت آدمها را می بینم. یک ساحل بکر پیدا می کنم، هوا هم که خوب است، آری به آنجا می روم، ناگهان از درون عینک 3D که به چشم دارم، خودم را در کنار ساحل می یابم. یک ـ بارـ هم آن طرف تر است که صدای موسیقی دلنشینی از آنجا فضا را پر کرده، سوزش گرمای خورشید را حس می کنم، بوی دریا را هم استنشاق می کنم، صدای موج ها را می شنوم، ماسه ها را در زیر انگشتان پایم لمس می کنم، هر قسمت این جهان مجازی توسط متخصصان، برنامه نویسی و آفریده شده، به گونه ای که تمام حسها و اعصاب را آنگونه که در واقعیت هست به مغز منتقل می کند و گویی شما در دنیای واقعی به سر می برید. حتی کارمندان اداره ها و شرکت ها نیر به شکل مجازی در محیط کار حاضر می شوند، جلسه می گذارند، به نامه های کاری رسیدگی می کنند، با تیم اجرای پروژه همکاری و همفکری می کنند، با هر مشکلی به هر مرکز مشابهی در هر جای جهان وارد شده و نمونه ها را بررسی می کنند، و همه اینها بی نیاز از وجود افراد یک شرکت در یک شهر، یا یک کشور می باشند. در آن جهان آن کسی که هرگز راه نرفته و معلول بوده، می تواند حس راه رفتن و دویدن را تجربه کند و هر آنچه در توان دارد، در دشتهای مجازی بدود، حتی بپرد. در آن دنیا اگر همین لحظه هوس سقوط از ارتفاع به سرم بزند، می توانم از هواپیمایی مجازی، زیباترین و پر هیجان ترین سقوط آزاد ها را تجربه کنم، گو اینکه در آن جهان هم دور از ذهن نخواهد بود اگر قسمتی از برنامه چتر نجات، باگ داشته باشد و چتر مجازی، باز نشود، و احساس و حالات و فشارهای عصبی که به مغز وارد می شود، مانند فیلم Matrix، آنچنان زیاد باشند، که موجب مرگ شوند. در آن دنیا برای هیجان می توان به سفری واقعی- تخیلی در هزاران دنیای شگفت انگیز که زاده تخیل میلیونها اندیشه بشریست، رفت و ... . می دانم روزی در خیابانی قدم خواهم زد که تمام خانه های جهان را در خود جای داده. من رویای آن جهان را به سر دارم، که خود آفریننده اش باشم.
| (The Future) The Future Album-By Leonard Cohen-1992 (Leonard Cohen) |
|
شب ناتمامم را به من بازگردان اتاق وارانه ام را، زندگی خصوصی ام اینجا احساس تنهایی ست، کسی برای شکنجه نمانده است به من تسلط مطلق بده بر هر روح زنده ای {حتی بر نادیده ها} و کنار من بیارام، عزیزم این یک دستور است!
هر چه تابو و بدنامیست به من بده تنها درختی را که مانده بگیر و همگی آنها را باهم در گودالی در فرهنگ خود دفن کن {همه قوانین را بشکن} دیوار برلین را به من بازگردان استالین و سنت پاول را به من بده من آینده را دیده ام برادر: قتل عام است.
آنجا قوانین باستانی در هم خواهند شکست و قوانین جدیدی حاکم می شود {همه چیز دگرگون میگردد} زندگی خصوصی ات ناگهان منفجر خواهد شد ارواح خواهند بود و آتش در جاده ها و مردی سفید پوش در حال رقص زنی را خواهی دید که برعکس آویزان شده است و آثار زنانه اش با لباس بلند آویزانش پوشیده و تمام شاعران پست کوچک را که دورش می چرخند و سعی دارند شبیه چارلی منسون بنظر آیند و مرد سفیدپوش می رقصد.
دیوار برلین را به من بازگردان استالین و سنت پاول را به من بده مسیح را به من بده {یا قیامت را به پا کن} یا هیروشیما را {یا قدرت عظیمی به من بده} جنینی دیگر را ویران کن ما بهر حال کودکان را نمیخواهیم من آینده را دیده ام، عزیزم: قتل عام است. |
Give me back my broken night my mirrored room, my secret life it's lonely here, there's no one left to torture Give me absolute control over every living soul And lie beside me, baby, that's an order!
Give me crack and an-al se-x Take the only tree that's left stuff it up the hole in your culture Give me back the Berlin wall give me Stalin and St Paul I've seen the future, brother: it is murder. There'll be the breaking of the ancient western code Your private life will suddenly explode There'll be phantoms There'll be fires on the road and a white man dancing You'll see a woman hanging upside down her features covered by her fallen gown and all the lousy little poets coming round tryin' to sound like Charlie Manson and the white man dancin'.
Give me back the Berlin wall Give me Stalin and St Paul Give me Christ or give me Hiroshima Destroy another fetus now We don't like children anyhow I've seen the future, baby: it is murder. | |
خاکستر
|
باران گرفته، گوشم پر است از صدای همگانی که می گویند باران را دوست دارند و با باران عاشق می شوند. باران برای من که پر است از حس بیماری و سرما و غم و پریشانی و خیس شدن. نمی دانم اگر آن عاشقان باران دوست، به جای آرمیدن کنار شیشه های بسته یا حتی باز پنجره و نسکافه داغ یا حتی آب یخ نوش جان کردن، در کنار آن منتظر به تاکسی ایستاده سر کوچه و یا بدتر از آن، همدوش آن پیرمرد گدای خانه به دوش کنار پل، و یا از آن هم بدتر، همصدا با آواز جانسوز گربه های خیابان بودند، باز هم عاشق می شدند. باز دلم برای خودم تنگ شده. پر پروازم نیست که رهایم کند در این آسمان بی ستاره، به جایش دود سیگار را تا توان هست بالاتر میدمم و در هر پروازی از دود، چه بسیار از آن اندیشه های بزرگم را می بینم که آهسته و پنهان، در غلظت سفید و آبی هوای اطرافم بالا و بالاتر می روند و در این سرگیجه ذهن و در این حجم حلقه های فریبای دود، مرا مجالی برای بازگرداندن آن همه رویا و تفکر والا نمی ماند. گویی با هر پکی که به برگه سیگار می زنم، پکی هم به ذهن آشفته و پرتشویشم میزنم و از آن سیگار، دود بال پرواز دارد و از ذهن من، اندیشه و تخیل و آرزو و رویا و خود. باز به سرم هوای خلوتکده تنهایی زده، آنجا که خاطره ها با من و خود داشته ام، آنجا که هر گوشه اش بوی خیال میدهد. بوی خیالهای آزاد و بی قافیه و بی قاعده. مدتهاست که حتی سری به آن سرا نزده ام. این روزها فکرم برای تنهایی خیلی شلوغ است و در این همهمه سرای ذهن هم که اگر حتی من، توان تحملم باشد، خودم را نخواهم یافت، که او بیزار است از همهمه و شلوغی. آخرین بار که خودم را دیدم، بیاد ندارم. آرام آرام آبی هوا رنگ می بازد و موج سیاه شب سایه می افکند. یاد آن قبل ترها بخیر که میگفتم من در تاریکی شبها مالک همه جهانم. می گفتم در این دیر زمانهای شب که همگان خفته اند و من بیدار، هیچ کس به اندازه من، قدرت زندگی را احساس کردن، ندارد و صدای فرمان هیچ اربابی، جز من، در این ساعت شب به گوش نمی رسد. می گفتم آنها که شب را خفته اند احمقانی بیش نیستند که تاریکی شبهاشان را به کثیفی روزشان می فروشند. می گفتم مردمانی که شب را با خواب معاوضه می کنند، چونان اسیران در بندی هستند که روزها به بیگاری میگمارندشان و ساعتی در سلولها صرف خوردن کنند و شبها از زور خستگی همچون مردگان در گور، بر تختهای فلزی سلول می خفتند و آن چند ساعت را هم خواب سنگهایی که فردا باید بشکنند را می بینند. حالا که مدتهاست تاج فرمانروایی هایم را به بالش خوابم فروخته ام، چونان قماربازان شکست خورده، خود را به دادن مال دنیا و خریدن آرامش خیال در شبها فریب می دهم و چه بسیار نفرت دارم از ناخودی که به نام خود، فریبم داده و چونان معتادی که نای رهایی ندارد، دیگر مرا یارای مقاومت در برابر خواب حقیر شب نیست. کاش میشد راه را برعکس رفت. هنوز به یاد دارم آن زمانهایی را که خلاف جهت همگان راه می پیمودم و شعارم بود که خلاف جهت آب رسیدن هنر است. این روزها که من هم همچون دگرانم و یافتن جهت، زمانی از زمانم نمی گیرد، چه، این دیگران به هر سوی روانند، من هم به همان ره، چریدن خواهم کرد. سیگارم چونان من رو به خاموشیست و از خاکستر سرد، آتشی را توان دوباره زبانه کشیدن نیست. از ذهنم هر آنچه رویا و تفکر بود و از سیگارم هر آنچه گرمی و جوشش و قدرت پروازی داشت به هوا خواست و باز من ماندم و سر گیجه و خاکستر سرد.
| (Fade to Black) Ride the Lightning Album-By Kirk Hammett,James Hetfield,Cliff Burton,Lars Ulrich-1984 (Metallica) |
|
زندگی، گویی {روز به روز} رنگ می بازد روز به روز بی هدف تر و بی اراده تر از درون گم گشته ام و سرگردان دیگر هیچ چیز و هیچ کس اهمیتی ندارد
من اراده زیستن را گم کرده ام حقیقتا چیزی برای بخشیدن ندارم چیز دیگری برایم باقی نمانده نیاز به پایانی دارم تا مرا رها سازد
دیگر هیچ چیز مانند گذشته نیست در درونم احساس کمبود کسی را میکنم {خودم را} گمگشتی مرگبار...این نمیتواند حقیقت داشته باشد انگار توان درک این جهنم را ندارم
وجودم پر شده است ازخلاء و پوچی تا سر حد درد و رنج، تا سر حد مرگ تاریکی گسترده شده و مرا در خود می کشد روزگاری خودم بودم..اما اکنون او رفته است...
هیچ کس جز خودم، توان نجات مرا ندارد اما دیگرخیلی دیر شده حالا نمی توان بیاندیشم بیاندیشم که اصلا برای چه باید تلاش کنم
گرچه دیروز دیگرهرگز وجود ندارد، اما باورداشتم مرگ به گرمی به استقبالم خواهد آمد حالا فقط خواهم گفت : بدرود، بدرود |
Life, it seems, will fade away Drifting further every day Getting lost within myself Nothing matters, no one else
I have lost the will to live Simply nothing more to give There is nothing more for me Need the end to set me free
Things are not what they used to be Missing one inside of me Deathly lost, this can't be real Cannot stand this hell I feel
Emptiness is filling me To the point of agony Growing darkness taking dawn I was me, but now he's gone
No one but me can save myself, but it's too late Now I can't think, think why I should even try
Yesterday seems as though it never existed Death greets me warm, now I will just say goodbye, *Goodbye* | |
فکر گمشده
|
روی تخت، آرام دراز کشیده ام. ... چشمهایم به عمق سخت سقف دوخته شده، و در افکار پریشانم، نرمی آنسوی دیوار را، در آسمانی پر ستاره تخیل می کنم. ... چقدر آرام، ... چقدر زود، ... چقدر ناگهانی ... غم سنگینی بر دلم چنگ انداخته است ...، ... چقدر زود بزرگ شده ام، چقدر بی سرو صدا و آرام، چقدر ناگهانی ... به فاصله چند پلک زدن، انگار همین چند لحظه پیش بود که بی خیال، روی همین تخت داز کشیده بودم و به همین سقف خیره شده بودم. غصه هایم ـحوصله سر رفتنهاـ بود و شادیم ـموسیقی دیوانه وار و غریب راک ـ ،هیجانم اوج ترانه محبوبم بود و پریشانیم یک خیال غم انگیز. آنگاه را می گویم که با دیدن تکه فیلمی، از اتاقم پرواز می کردم و در فضای آن غرق می شدم و تا ساعتها، برای مرور لحظه، لحظه هایش وقت داشتم. آنگاه که با آموختن اولین نتهای ساده گیتارم، حس متفاوت بودن و پیشرفت و هنر و زیبایی، در وجودم شعله می کشید. آنگاه که نه به فکر گذران زندگی بودم و نه در غم به دوش کشانیدن بار سنگین عمر. آنگاه که آزاد و راحت و بی دغدغه، آسوده بر امواج آبی خیال، سوار می شدم و تا ته آرزو پیش می رفتم. ... آنگاه که ...، ... اما، ... اما نه، ... کدام گاه ؟، کدامین گاه را می گویم؟، کدام لحظه را می جویم؟ از کدام آسودگی سخن به میان میاورم؟ ... اینها دروغی بیش نیستند که هر کدام از ما، گاهی به خود می گوییم. ... نه، حتی در آن سان نیز آسوده نبوده ام. خوب که فکر می کنم می بینم هیچ وقت بی خیال نبوده ام، هیچ زمان، آسوده نبوده ام، همیشه برای فقط لحظه ای بی خیالی، پر پر زده ام. همیشه در آرزوی فرصت های آزاد و بی دغدغه و بی نگرانی به سر برده ام. همیشه در حسرت زمانی آزاد برای رویاهای کودکانه و تصور نشستن در جنگلی سبز، کنار رودی آرام، و آسمانی آبی، با قلاب ماهیگیری در دست و فراغت خاطری تا نهایت، به انتظار نشسته ام. ... نه، ... حتی آن زمانها نیز آسوده نبوده ام ... آن کودکی هایم را به یاد می آورم ... از شوق تحسین های دیگران و باز نماندن از شنیدن لقب تیزهوشی، همیشه نگران نمره بیست دیکته فردا، نگران مشق زیاد شب، نگران دست خط خوش، با حاشیه بندی زیبای دفتر. نگران پیک شادی، نگران دعوای مادر از سر شیطنتهای روزانه ... بزرگتریهایم، دغدغه تنهایی، آرزوی عبث معروف شدن، نگران قهرمان نبودن، وحشت دوستان بد، دلهره پس از اولین دعواهای بچه گانه با خانواده، تنفر از درس فردا و آن معلم، نگران از فیلم زیبایی که در شب امتحان دوست داشتم ببینم ... ورود به نوجوانی ام هم پر بود از خیال آرزوهای دور دست. هراس از عقب ماندن، عجله برای مطرح بودن، نگران از فرصت کم برای یادگرفتن علایق، پریشانی از آن گفته پدر، عذاب از غم آن دوست صمیمی، درسهای مسخره و سخت، فشار سنگین و مزخرف آن قیف وارانه کنکور که باید از سالها قبل در هراسش می بودم، مخالفتهای اجتماعی، نگران از ظاهر خود، فریاد استقلال خواهی، غرور و با سر به سنگ خوردنها، نگران از درک نشدنها، نگران فهمیدنهای دیگران از راز استقلال و هیجان کوچکم به خاطر لذت اولین پک مخفیانه به سیگار، نگران خراب شدنها، نگران حقارتها ... و جوانی، آغازی تلخ با آوار دغدغه های سربازی، ... دانشگاه، ... کار، ... پول، سیاست، حق انتخاب، فاصله طبقاتی، نگرانی از مرگ آن کارگر، از اعدام آن خطاکار، از زندان آن دانشجو، از نگاه سرزنش کننده پدر، از حسرت زندگی آن دوست، از اشتیاق رانندگی با ماشینی که نداشتم، از اندوه یکرنگ نبودنها، از غم نداشتن همدم، از دلهره خیانت دوستان، از آینده نامشخص، از ... نگرانی، ... نگرانی، ... و نگرانی ... آری، هیچ وقت آسوده نبوده ام، هیچ وقت آسوده نبوده ای. هیچ گاه آرام نگرفته ام. ... در پس هر لایه ای از فکر گمگشته ام، هزاران کار رها شده و نیمه کاره و هزاران راه نیمه رفته و شروع نشده و به پایان نرسیده، انبار گشته، که دیگر حتی تحمل یادآوریشان را ندارم و در دورترین دره های فکرم آنها را چال کرده ام و حالا ...، ... با اینکه هنوز دیر زمانی از عمر پرشتابم نگذشته است، با اینکه هنوز پرم از شور و هیجان و آرزوهای بزرگ و کوچک، ... اما چه غم انگیز احساس می کنم زمان برایم رو به پایان است و فرصتهایم، به شمارش افتاده اند. ... حس می کنم که پرم از ویرانه های رویاهای گذشته ام و پرتر از نقشه ها و آرزوهای آینده ام، و حس تحمل سنگینی بار توده های این همه رویا و آرزو که هر لحظه و هر ساعت و هر روز، انبوه تر و انباشته تر می شوند است که مرا وا می دارد چنین بیاندیشم که ای کاش می توانستم به گذشته باز گردم، که ای کاش اینسان زود نگذشته بود، که ای کاش بزرگ نشده بودم. ذهنم، چونان زباله دانی از عقده ها و رویاهای نیمه کاره گشته است که آنچنان بر سر هم انباشته شده اند که در تراکم سنگین این ویران سرا، دیگر جایی برای فکر پریشانم نمانده و بوی یاس و ناامیدی و دور دست بودن امید به تمیزی و بازسازی این ذهن بیچاره ام، در فضای وجودم پیچیده و گردباد پریشان آرزو هایم، خانه روح و آسایشگه فکرم را به بازی گرفته است ... آرامشی را که می جویم در پس این فکر گمشده ام خواهم یافت، که آنقدر خانه اش را با تکه های ناقصی از آرزوهایم، به امید کامل کردنشان، پر کردم که جایی برایش باقی نماند و مدتهاست که گم شده ... روزی که دوباره بیابمش، ... آن گاه ... دوباره آرام خواهم گرفت.
| (Behind Space) Lunar Strain Album-Manipulated By Me-1994 (In Flames) |
| ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویش |
I'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams | |
تقدیر
|
باید رفت، باید پیش رفت، باید ادامه داد، باید گذشت، باید دید، باید بود، ... هدف، ترفند پیشروی، ... زیبایی، بهانه دیدن، ... روزهای بهتر، دلیل بودن، ... گذشت، واسطه ادامه دادن، ... سعادت، گمگشته ای که در همین کوچه ها باید پیدایش کنیم. ... می دویم، نمی ایستیم. گفته اند باید دوید، نباید منتظر ماند، باید زودتر به خوشبختی رسید، سعادت را باید یافت، نباید ماند. گفته اند بودن در حرکت است، بقا در پیشرفت است، ایستادن مرگ است، گفته اند ... گفته اند ... گفته اند ، ... ، ... ، می گویم، می خواهم بایستم، می خواهم بنشینم، نفس بکشم، استراحت کنم، آسوده ببینم، فکر کنم، بخوابم، بمانم. نمی خواهم بدوم، دویدنهای مکررم جز خستگیهای مضاعف چیزی برایم به بار نیاورد. نماندنهایم جز از دست دادن تمامی آن مناظر زیبا که با سرعت از کنارشان می گذشتم، مرا حاصلی در بر نداشت. آرامشی را که می جویم، همین جا خواهم یافت. اگر لحظه ای بنشینم، اگر لحظه ای آرام بگیرم، اگر لحظه ای صبر کنم. آرامشم در نرفتن است، در همین جاست، در همین جا ماندن. این جاده سرار پوشیده است از هرزه الفهای تقدیری که حتی به نامش باوری ندارم. دیگر نمی خواهم تقدیر مرا پیش براند، دیگر نمی خواهم بر لبه شانس گذر کنم. در پس هر کوچه این شهر بزرگ، بی خبری موج می زند و کنجکاویهای بی دلیل و شعار شجاعتم مرا به دل هر کدامشان فرا می خواند و آن عزرائیل آخر خط، باز در گوشم زمزمه می کند که اگر در این خلوتکده نیز حاصلی نشد مرا، در خانه بعد خوشبختی را خواهم یافت و چه غافلم که او با کشانیدن من به هر کوچه و دواندن در هر کوی، مقصودی جز نزدیکتر کردن تن خسته ام به سیاه چال پایان را نمی جوید. اینبار به او گوش نمی کنم، می خواهم بمانم. اما از آن سو با روشنفکران در بر گیرنده ذهنم چه کنم که هرسان مرا فرا می خوانند به مصمم بودن در راه و هدف، و تحقیر هر آنچه ایستاده و بی وجود خواندن هر آنچه پیش نمی رود. عقده های درونم نمی خواهند هیچ و بی وجود و محقر نام بگیرند، از روحم می خواهند به پاس دلسوزی آنها هم که شده پیش روم تا بیش از این آماج حمله محرکان نباشند. آه، اینبار نه. دلسوزی برای گدایان، جز بقای بیشتر گدایی و فرصت پدیداری گدایان بیشتر را به بار نخواهد داشت. آن عقده ها را نیز خواهم کشت. وای ... با تکه های دوست داشتنی تخیلم، با رویاهایم چه کنم که آن سعادت همیشگی را در ته آن کوچه دیگر می بینند و مرا با وسوسه رفتن، از ندیدن و نرسیدن به آن خوشبختی که در چند قدمی صدایم میکند و مرا انتظار می کشد، می هراسانند و به خود می گویم، فقط یک کوچه دیگر، فقط همین یکی، و اگر خوشبختی آنجا نبود، دیگر نمی روم، دیگر نمی روم. اگر آرامشی را که می جویم، آنجا نبود دیگر نمی روم، دیگر می مانم. ... و دفترچه خاطراتم چه غم انگیز نجوا می کند که تمام کوچه های قبلی عمر را نیز این چنین گذر کرده ام ...
| (Who Wants to Live Forever) A Kind of Magic Album-By Brian May-1986 (Queen) |
|
زمانی برایمان باقی نمانده جایی برای ما نیست آن چیست که رویاهایمان را از ما جدا می کند
کیست که بخواهد عمر ابدی را کیست که بخواهد برای همیشه زندگی کند
شانسی برای ما نیست همه چیز از قبل برایمان تصمیم گرفته شده این جهان فقط یک لحظه خوش برای هر یک از ما دارد |
Theres no time for us Theres no place for us What is this thing that builds our dreams yet slips away From us
Who wants to live forever Who wants to live forever....?
Theres no chance for us Its all decided for us This world has only one sweet moment set aside for us | |
ابلیس
|
کار، مسئولیت، تعهد، اخلاق، ایمان، معلومات، سوابق، صداقت، خوبی، ... نه، ...، همه ما، شیاطینی هستیم که برای بودن در میان انسانها، هر روز خود را در زیر پوستینی ازانسانیت مخفی می کنیم و قوانین خود ساخته بشریت را چراغ راه خود می کنیم و لیک، غافلیم که در این گله، دیگر گوسفندی پیدا نشود و هر آنکه دیده شود، مثالی از خود ماست. خوشا به حال آنان که این حقیقت را زودتر دریافته اند و حجاب ریا را پس انداخته اند. چقدر هوس بیخود بودن به سر دارم. چقدر شوق بیفکر پریدن. چقدر خسته ام از اینهمه افسارهای انسانی و زنجیرهای محکم هدایتگر که وجودم را در بر گرفته اند. چقدر خسته ام از ذهنبانانم که هر سان، از درون فکر وحشی و رهایم، گفته هایی را، به زبان نیامده، به جرم بد اندیشی به اسارت تخیل در می آورند و در چاردیواری تلخ گناه حبس می کنند و با صدای موهوم فراموشی می پوسانند و به ضرب شکنجه نبایدها، از خاکسترهایش، کابوس شبانه می سازند. خسته ام از شنیدن صدای درستی و حقیقت و سختی راه و هدف و آرزوی رسیدن به کمال. نا حقیقتی می خواهم تا مرا از هیاهوی این سیل خروشان آدمیان که همه سر به یک سو دارند، برهاند و به آزادکده روح بی هدفم برساند، تا در میان ناآدمیان بیراهه رو، تنها راه خود را کمال بنامم و به هیچ سردر ساخته شده ای، به دست دیگری، سر فرو نیاورم. خسته ام از ستایش روشنایی که اعتیادش، جرات تاریک گردیهای خیالم را گرفته و جز مسیری در شعاع نور خود، برایم راه تازه ای نمی سازد. خسته ام از طنین آهنگ نوازشگری که سایه آرامش را در درونم باز می تابد. ... من، فریادی،... نعره ای،... رعدی،... هراسی خروشان می خواهم که بسوزاند آرامش خیالم را و بخشکاند نشئه آرام روحم را تا پریدن از خواب رنگین فرشتگان آغاز کنم و ابلیس وجود خود را در یابم. ... من خسته ام از این دیگری بودن ها، ... از این دیگری دیدنها، از این دیگری پرستیدنها ... خودی می خواهم تا از خیالش، آن ناگفته های تبعیدی درون را چونان آتشی برافروخته بر آن ذهنبانان خوش ذات و بد خواه فکر و آن نگهبانان الهی زبان خود بتازانم و چنان بسوزانم تا از شعله قصاص ظلمشان، آن خاکستر سیاه محبوس درون را تازه کنم. ... آنگه ... تازه می توانم نفسی را از هوای پلید، اما حقیقی خود بودن، بی هراس از محافظان مقلد و خودفریفته نیک سیرتی ذهن، به درون بکشانم ... و حتی اگر فقط یک نفس، حتی اگر تلخ، حتی اگر بد ...ولی خود باشم ...
| (Of Wolf and Man) Black Album-By Kirk Hammett,James Hetfield,Lars Ulrich-1991 (Metallica) |
|
ماه درخشان است و کامل وبرفراز در نورستارگان امشب، سرما و ناامیدی چونان سردی فولاد است ما تغییر می کنیم آوای وحش هراس و ترس در چشمانت {موج می زند} برای درک {آنچه در جریان است}، دیگر دیر شده
(تغییر حالت) به سمت باد بو می کشیم (دگرگونی) احساس می کنم، {زمانی} اینجا بوده ام (حرکت تند) تمام حواسم پاک و آماده است (هدیه زمین) بازگشت به معنای ... زندگی {اصل خود}
تغییری را احساس می کنم بازگشت به زمانی بهتر {حس آزادی و بازگشت به اصل} (تغییر حالت) موهای پشت گردنم صاف می ایستند {وجودم به خروش آمده} (دگرگونی) صیانت ذات و بقای جهان در وحشیگری و پلیدی است
پس گرگ {حقیقت شیطانی} را در درون خود بجوی |
bright is the moon high in starlight chill in the air cold as steel tonight we shift call of the wild fear in your eyes it's later than you realized
(shape shift) nose to the wind (shape shift) feeling I've been (move swift) all senses clean (earth's gift) Back to the meaning of...LIFE
I feel a change back to a better day (shape shift) hair stands on the back of my neck (shape shift) in wildness is the preservation of the world
so seek the wolf in thyself | |
توهم
|
صبح شده. صدای زنگ ساعت، این، شاید تک حقیقت امروز را، در گوشم جیغ می کشد. تظاهر می کنم صبح خوبی است، و برای بیدار شدن کاملا آماده ام، کاش می شد باز بخوابم. ذهنم هنوز سرگرم خوابهای پریشان چند لحظه قبل است، اما هر چه من بیدارتر می شوم، آنها دورتر می روند و رنگ می بازند. هدفهایم را یکبار دیگر با خود مرور می کنم. میگویند یادآوری هدفها در آغاز صبح، شروع روز پر انرژی و شادی را به ارمغان خواهد آورد. لباس مرتب خود را به تن می کنم. گره کراوات را محکم می بندم. به آن مردک درون آینه لبخند تلخی می زنم و چند لحظه بعد صدای بسته شدن در را می شنوم. پاهایم آسفالت خیابان را لمس می کند، و زیر لب زمزمه می کنم: اینجا کجاست ؟ ... حرکت تندی در درونم صدایم میکند: نه، امروز نه ... امروز توهم را با خود به خیابان نیار ... امروز او را با خود همراه نکن. امروز بخند، امروز ببین، امروز شاد باش، امروز حرف بزن، امروز معنای زندگی را بیخیال شو. امروز حرکت مردم را به استحضاء نگیر. امروز مثل دیگران باش. ... می ایستم، هنوز فاصله ای از خانه نگرفته ام، باید برگردم، امروز نباید توهم را با خود همراه کنم. در را باز می کنم. تاریکی اتاق به چشمهایم نفوذ می کند. صدای بوق، حرکت انسانها، صفحه حوادث روزنامه، صف تاکسی، نگرانی از دیر رسیدن، ... اینجا از هیچکدام خبری نیست. لباسهای آراسته ام را در می آورم، گره کراواتم را باز می کنم. می نشینم ... زمزمه می کنم: نه، امروز توهم را با خود نمی برم ... امروز، خودم در کنارش می مانم. و تا پایان عمر امروز با خیالی آسوده از حقیقت کمرنگ می توانم به توهم پر رنگ درون گوش فرا دهم و از خود بپرسم ... اینجا کجاست ...
| (The Show Must Go On) Innuendo Album-By Freddie Mercury-1991 (Queen) |
|
فضاها و زمانهای تهی، برای چه زندگی می کنیم؟ مکانهای رهاشده. گمان دارم، نقطه پیروزی را میشناسیم پیوسته و مداوم کسی هست که بداند ما به دنبال چه هستیم؟
یک قهرمان دیگر، یک گناه تصادفی آنسوی پرده پانتومیم {زندگی} ریسمان را نگاه بدار {ادامه بده} کسی هست که بخواهد ادامه دهد؟
نمایش باید ادامه یابد نمایش باید ادامه یابد درون قلبم شکسته گریم روی چهره ام ممکن است ور آید اما لبخندم {غرورم}، هنوز، باقی مانده است
هرآنچه پیش آید، آن را به تقدیر خواهم سپرد یک اندوه دیگر، یک شکست عشقی دیگر لحظه به لحظه کسی می داند برای چه زندگی می کنیم؟ |
Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score..
On and on!
Does anybody know what we are looking for?
Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?
The Show must go on!
The Show must go on!
Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!
Whatever happens, I'll leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for? | |
انفجار
|
دیده اید موشهای آزمایشگاهی را ؟، و به خود گفته اید که چه زندگی پر مصیبتی دارند ؟ و از خود پرسیده اید که چرا باید چنین باشند ؟ موشها را به آزمایشگاه می آورند و در یک چرخه بی مفهوم و عبث، و زندگی ننگین و بی هدف رهایشان می کنند تا با زجر عمر را سپری کنند، شاید از قبال زحمتها و تحمل شکنجه هایشان تکه غذایی هم نصیبشان شود و البته شکر را نباید فراموش کنند. موش نمی داند که هدف از زندگیش چیست، به دنبال زندگی و برای بقا تلاش می کند و هر چه از او می خواهند را می آموزد و تکرار می کند، او نیز به دنبال خوشبختی می گردد... شنیده ام که ما نیز برای آزمایش و آزموده شدن آمده ایم، پدران و مادران الهی و زمینی و فرشتگان حقیقی و دروغین، از هر شکل و نوع، دست در دست هم گذارده اند تا آنچه محققان بر سر موشها می آورند را بر سر ما آورند. آفرینش،... آری تولد، این شرم انگیز ترین تفسیر واژه آزمودن زندگی، روی روح ماست. در جبر حیات، انفجار گناه ها را تولد می نامیم و آغاز به آزمایش گذاردن توان هر انسان را برای بر دوش کشانیدن بار زندگی به فال نیک می گیریم و قتل حقیقت و اختیار و اراده او، برای برآورده ساختن آرزوهای تباه شده و موفقیت های بدست نیاورده خودمان را، تربیت و ارشاد می نامیم و با چوب نصیحت و به نام درست و غلط بر سر او می کوبیم. نادانیهای خود را تجربه می نامیم و شادی حقیر خود را خوشبختی تعبیر می کنیم و فرصت خود بودن این اسیر آزمایشگاهی را به خوب بودن می فروشیم و دست و پایش را با ریسمان الهی سخت می بندیم و او را در حصار میله های بسته آزمایشگاه انسانیت رها می کنیم، باشد که رستگار شود. و او فراموش می کند خود بودن را. حتی نام مورد پسند خود را بر روی این عروسک می گذاریم و او را به تکرار خطای خود برای ادامه بقای این چرخه مبهم ناشناخته، تحریک می کنیم. ولی چه بسیار شنیده ام از کسانی که حتی در این زندان، در مقابل نامشان ایستاده اند و ندای شورش برآورده اند و گفتن ـ نخواستن ـ را جرات فریاد کرده اند و غریبانه آواز خود بودن را زمزمه نموده اند.
| (Mama Said) Load Album-By James Hetfield-1996 (Metallica) |
مادر به خوبی مرا تعلیم داده بود آنگاه که جوان بودم، به من گفت ای فرزند، زندگیت چونان کتاب گشوده ای است پیش از آنکه تمام شود، آن را نبند {همه صفحاتش را بخوان} شعله های فروزان تر، زودترمی سوزند و تمام می شوند این است، آنچه از او شنیدم و به یاد دارم قلب فرزند به مادر پیوند خورده و از آن اوست اما، من باید راه خود را بیابم
بگذار این قلب از تو جدا شود بگذار این فرزندت بزرگ شود ای مادر، اجازه بده دلم به راه خود برود یا اجازه بده این قلب {خود بودن} برای همیشه از حرکت بایستد
ـ شورش ـ ، نام خانوادگی تازه ام خون وحشی در رگهایم آویز سنگی دور گردنم نشانه ای {از گذشته ام} که هنوز باقی مانده خانه را خیلی زود ترک کردم {آنگه که سن کمی داشتم} هر آنچه شنیده بودم دروغ بود هرگز تقاضای بخشش نکرده امم اما آنچه گفته شده، مانند آن است که انجام گرفته باشد
هرگز از کسی کمک نخواسته ام و در مقابل چیزی هم به کسی نداده ام اما تو، خلاء و پوچی خود را به من دادی که با خود به گور خواهم برد {این پوچی همیشه، تا مرگ با من است} پس بگذار این قلب برای همیشه از حرکت بایستد
مادر، اکنون به خانه باز می گردم آن چیزی که از من انتظار داشتی نیستم اما عشق یک مادر به فرزندش ناگفتنی است {قابل بیان نیست}، کمکم کن تا بمانم، تا باشم آری، عشق و علاقه ات را با اطمینان به باور گرفتم و همه آنچه را که به من گفته بودی اکنون برای ورودم {بازگشتم}، آغوشت را نیازمندم {عشق و محبتت را} ولی ...، یک تکه سنگ سرد...، تمام آن چیزیست که می بینم... |
Mama, she has taught me well Told me when I's young Son, your life's an open book Don't close it 'fore it's done The brightest flame burns quickest That's what I heard her say A son's heart's owed to mother But I must find my way
Let my heart go Let your son grow Mama, let my heart go Or let this heart be still
"Rebel", my new last name Wild blood in my veins Apron strings around my neck The mark that still remains left home at an early age Of what I heard was wrong I never asked forgiveness But what is said is done
Never I ask of you But never I gave But you gave me your emptiness that I'll take to my grave So let this heart be still
Mama, now I'm coming home I'm not all you wished of me But a mother's love for her son Unspoken, help me be Oh Yeah I took your love for granted And all the things you said to me I need your arms to welcome me But a cold stone's all I see | |
| | |